Gone with the sea
By vievhen
49.8K
12.6K
2.4K
  • Fanfiction
  • chanbaek
  • exo
  • fanfiction
  • gayfiction
  • lovestory
  • romance
  • sad

Description

بابام یه ماهی فروش بود که بوی گند لباسش اجازه نمیداد شب ها تن برهنه مادرم رو در آغوش بکشه،یا بوسه خوش آمد من رو برای بعد از کار داشته باشه. این شد که یه روز وقتی پدرم احساس کرد به اندازه کافی برای «داشتن » بزرگ شدم دستشو رو شونه هام گذاشت و زمزمه کرد "نقاش شو پسرم، و تن برهنه اون کسی که دوسش داری رو ثبت کن ،ماهی فروش ها حق عاشق شدن ندارند" اما من دیدمش،یه جایی میون جسد هزاران ماهی. (چانبک)

*صحبت من با شما

Continue Reading on Wattpad
Gone with...
by vievhen
49.8K
12.6K
2.4K
Wattpad