هرچیزی در این جهان امکان گمشدن دارد، حتی خودش!
جهانگمشده با جنگ، مرگ، خون، نفرت و کینه توام است.
جهانی که در آن خبری از صلح نیست!
اما، پیشبینی تمام جهانگمشده را دگرگون میکند.
کسی پا به این جهان میگذارد که تمام قوانین را نقض میکند،
یک استثناء.
کسی که به ارمغان آورندهی صلح است.
وارث جهانگمشده.
حال، همه با پا خاستند، برای نابود کردن مستثنی.
و این داستان جهانگمشده است.
به جهان گمشده، مهد نبرد خوشآمدید!
•الهام گرفته از: نبرد با شیاطین و سرزمین اشباح-دارن شان•
-HOSNA^__^
💛ZARRY STYLIK💚
و دوباره همون چشمها، چشمهایی که مثل سوردیزل بودند.
همونقدر اعتیادآور، خطرناک و نفرین شده.
" عزیزم! تماشا کن، ببین چجوری دنیات رو از چیزی که هست تاریکتر میکنم.
با چشم دلت نگاه کن، چون من اون سوردیزلهای زیبا رو از حدقه درآور دم.
ببین، ببین چقدر زیبا روی دستم میرقصن!
چرا تحسینم نمیکنی؟ اون لبهای سرخت رو باز کن و تحسینم کن که چطوری چشمهات رو به زیبایی تمام، مثل سوردیزل دود میکنم.
زیباست نه؟ "
-HOSNA^__^
💛ZARRY STYLIK💚
پدر و مادرمو توی بچگی از دست دادم...
مجبور به ازدواج با برادرم شدم...
به خاطر انتقام از همسرم، بهم تعرض شد...
و اینها همش قابل تحمل بود تا جایی که بهم پیشنهاد شد موش آزمایشگاهی دومینانتی برای آموزش سکس بشم!!!
زندگی من این بهتر نمیشه :)
+18, BDSM, GIRLxGIRL
تا حالا شده روی خونه ای که می خرید، اشانتیون بگیرید؟! این اتفاق برای من زمانی رخ داد که بعد از خریدن خونه ام فهمیدم با مزخرف ترین روح دنیا توی این چاردیواری گیر افتادم و این داستان ماجرای ما دو نفر با عنوان "همخونه" توی این خراب شده است!
این کتاب، داستان زندگی يه آدمه... يه دختر ۱۳ ساله که درد کشیدن جزو لاینفک زندگیشه... درد يه دختر ۱۳ ساله چی ميتونه باشه؟ این سوال خودش درده و این دختر، کم درد نداره...پس بیاید به درداش اضافه نکنیم و سوال رو کمی تصحيح کنیم...
"درد از کجا شروع شد؟"
#درد با جنگ شروع شد...
#درد با دفن تن گلوله بارون شده ی برادر تازه دامادش شروع شد...
#درد با تجاوز و بیرون کشیدن قلب تپنده ی تازه عروسش شروع شد...
#درد با تحویل گرفتن بدن بی سر پدر و دومین برادرش شروع شد...
#درد با گم شدن تنها برادر باقیمانده اش تو جنگ شروع شد...
#درد با شکافتن شکم مادرش و در آوردن کوچکترین فرد خانواده اش، شروع شد...
#درد با نگاه های بی شرمانه ی افرادی که خودشون رو مسلمون خطاب می کردن، شروع شد...
#درد با فروختن دخترک ۱۳ساله ی داستان به يه خارجی پدوفیلی شروع شد...
به زندگی دردناک "سَلْوا" سلام کنید...
بله، درست خوندید، اما توی توضیحات یا اسم داستان اشتباهی نشده، این يه فن فیکشن با شیپ زیامه، اما با کمی چاشنی حقیقت...
❌completed❌
_فکر میکنی همه چی از کشته
شدن یه هاسکی شروع شد؟
_آره اون شب لعنتی
ولی این هاسکی بعد از مُردن تازه متولد شد،
شد راوی قصه ی من
_اون شبو فراموش کن
_من دیگه نمیتونم بهش فکر نکنم
_به چی میخندی؟
_بهش که فکر میکنم،خندم میگیره
#Friendship
#Friendly
#Secrets
#Laugh
#Crying
#2gether
#Lovely
#moment
#Larry
#Ziam
نگاش که میکردی دوراتا بود!
یه دختر ۱۵ساله که رفتار و حرف زدنش تحت تاثیر بلوغش بود 🙃
اما بعد از هر صبح گیر افتادن توی آسانسور با زین مالیک، مرد همسایه که از قضا متاهل و زیادی جذاب بود باعث شد بعدش دیگه هیچ چیز سرجاش نباشه....
چیز بزرگی درقلب زین جابجا شده بود...
انگار دوراتا هوش از سرش پرونده 🦋
طوری که هیچوقت چنین چیزی رو تجربه نکرده و این آغازه سبز شدن حوادث عجیب و غریب در حوالی عشق ممنوعه بود♥️🚫
اتفاقاتی که راجبش حتی نمیتونی حدسی بزنی 👩❤️💋👨
-واقعا نمیدونم من و تو چیزی هستیم که اسم نداره..
+چیزای جدید همشون قشنگن.
-تا جایی که اون قدیمی ها بخوان انتقام بگیرن یا اون چیزه جدید هم یه روزی قدیمی بشه.
+حداقل با حسرت امتحان نکردنش نمیمیریم.
-فکر نکنم تو ۱۶ سالگی بخوام بمیرم.
رویا یا حقیقت!
چی اینارو از هم متمایز میکنه؟
چی مرز بین این دوتارو تایین میکنه؟
یادآوری روزای قشنگی که گذروندی سخت تره؟ یا خیال بافی چیزی که هرگز قرار نیست اتفاق بیوفته!
[Completed][some Sexual contact 🔞]