* چشم هاش اقیانوس بود
،عمیق بود، اونقدری که من بتونم غرق بشم. زلال بود مثل شیشه
امواجش هرچقدر هم سهمگین به سنگ های ساحل کوبیده میشد ولی از من محافظت میکرد
... قدم هامو به سمت اقیانوس سوق دادم،شك داشتم؟! شاید
شاید چون میترسیدم
میترسیدم غرق بشم و حتی دیگه خودش هم نتونه منو نجات بده
ولی الان
الان دیگه خیلی دیر شده...
این داستان شامل نوشته های جنسی، استفاده از الکل و خودآزاری میشه.
اگر اذیت میشید، من خیلی جدی بهتون پیشنهاد میکنم که یه داستان دیگه بخونید.
لویی تاملینسون همیشه باور داشت یا مجبور بود باور کنه که استریته. ولی وقتی که یه پسر چشم سبز به اسم هری استایلز شمارشو براش میزاره، هیچ نظری درمورد اینکه زندگیش چطوری تغییر میکنه نداره. لویی بیشتر زندگیشو با کناره گیری از آدما گذرونده و مصممه که گذشتشو کنار بزاره ، اما با خودآزاری و کسایی که نمیتونه فراموش کنه. لویی اون زندگیو هرچیزی به غیر از "آسون" میبینه. هری استایلز یه هنرمند با اعتماد به نفسه که از شجاعتش برای نه گفتن به پدرش سود میبره. الان که هری بالاخره شروع به فهمیدن این کرده که چه طوری کنترل زندگیشو خودش داشته باشه ، نتایجشو دوست داره. با یه پسر خوشگل مثل لویی توی زندگیش و دوستای خوبی که همیشه پشتش ان ، اون بالاخره میتونه ببینه که زندگی میتونه شیرین باشه.
آیا این دوتا پسر میتونن به هم عشق بورزن؟ آیا لویی به تمایلات جنسیش پی میبره؟ یا آیا جفتشون تا ابد "بی قرار" میمونن؟
گنجه ی خاطرات معشوقم رو دزدیدن
ولی باز اون به من برگشت
اما نه اونا نمیرن
اون سایه ها میخوان انتقام بگیرن
آفریده ی شیرین صبور باش
مقاومت کن
چون من یروز به تو برمیگردم
عزیزم من نمیتونم نفس بکشم
وقتی میدونم داری شکنجه میشی..
لویی پسری بیست ساله است که از بدو تولد در یک محیط کاملا تحت کنترل زیر نظر سازمان اطلاعاتی کشور بریتانیا بزرگ شده . در نوزده سالگی پدر لویی بخاطر خیانت به این سازمان اعدام و پسرش یعنی لویی بازداشت میشه .. بازداشتی که همراه با شکنجه های روحی بوده و ... هری استایلز روانپزشک بیست و پنج ساله قراره به صورتی لویی رو از شرایطی که توش قرار گرفته دربیاره ... در طی ۲۸ روز اتفاقاتی میفته که درون مایه ی این داستانو تشکیل میده .
من لویی ملقب به هکر قلب...
و تو پسری مرموز....ملقب به هکر ماشین...
من پسری که نه عاشق بوده و نه سعی به معشوق شدن داشته...
داستان من و تو داستان دو آدمی است پر غرور...
بااز آن من نیست.....
عشق من تو را به زانو در خواهد آورد...
یاد من قدم هایت را سست میکند....
و نگا ه من دین و ایمانت را به آتش میکشد و تو در خاکستر چشمان من خواهی سوخت....
این من نیستم که غرورم را شکسته و اعتراف میکند....
رمز قلبت در دستان من است....
پس زانو بزن...
و در آخر....
من پسری که عاشق نمیشوم....ولی وقتی در های قلبم برای تو باز شد تو را هم دیوانه ی خودم میکنم..!
Cover by : elnazml
در لندن هتلی وجود داره که زنها و مردهای زیبا مثل پرنده های تو قفس،ازشون نگه داری میشه و زندانی ها ی اون مکان ملزمن عمیق ترین و تاریک ترین خواسته های شما رو براورده کنن.......
" خب پس این منشی جدیدمه ؟ " آقای استایلز پرسید و یه ابروشو داد بالا.
"بله " منشی قبلی جواب داد.
آقای استایلز اخم کرد و به لویی یه نگاهی انداخت. " من انتظار ...یکی ... نمیدونم..بهتر داشتم ؟؟"
"ببخشید آقای بی ادب.من کسی ام که از این به بعد قراره برنامه هاتونو مدیریت کنم.پس بهتره مراقب زبونتون باشین"