داستان درباره ى دختريه به اسم كارلا.اين دختر خيلى بدشانسه.كلا طالع نحسى داره.ولى دست آخر بخاطر بدشانسى زيادش با اعضاى وان دايركشن روبرو ميشه.باهاشون دوست ميشه ولى ....(خلاصه داستان)
كارا ميدونه كه قراره نويسنده ي بزرگي بشه همچنين ميدونه كه خودشو عشق بچگيش هري استايلز باهم از پس موانع بر ميان.اما وقتي هري براي رسيدن ب هدفش كارا رو تنها گذاشت،دنياي كارا از هم پاشيد،رفتن هري باعث شد كارا راضي به ازدواج با مردي شود كه عاشقش نيست.......درون كارا در جست جوي چيزيه.آيا كارا قله هاي "صعود"رو طي ميكنه تا موفق بشه؟؟؟؟(اقتباس شده از رمان لوسي ماد مونتگمري)
چشمات رو ببند و بزار قلبت راهت رو نشونت بده...
یا
بزار عقلت راهنماییت کنه چون اون چیزی رو میدونه که قلبت نمیدونه....
کدوم؟
همه ی زندگی همینه...همه چی به این تصمیم بستگی دره...