گذشته، چیزی بود که فلیکس مطمئن بود زیر لایههای زمان دفنش کرده؛ اما بعضی خاطرهها راه برگشتن رو بلدن.
پسری که زمانی رویای بالرین شدن داشت، بعد از سالها دوباره زبان فراموششدهٔ بدنش رو به خاطر میاره. و قلبی که مدتها از تپ یدن برای کسی دست کشیده بود، با دیدن چهرههایی آشنا از گذشته، آرومآروم از خواب بیدار میشه.
وقتی اسم «یانگ جونگین» دوباره وارد زندگی این پسر میشه، خاطراتی که سالها زیر خاک مونده بودن یکییکی بیدار میشن؛ و اون مجبور میشه با چیزی روبهرو شه، که هیچوقت واقعاً از دستش نداده بود.