15.جونگ گوک

1.1K 247 170
                                        

داستانِ "جئون را بین"

630 سال قبل...

قسمت پانزدهم – جونگ گوک

اسکای سریع می رفت و را بین دوست داشت همونطور که جونگ گوک ازش خواسته بود به اسکای اعتماد کنه... اما ...

اونا تقریبا به صخره ها خورده بودن که ناگهان زمین، زیر پاهاشون خالی شد!

اون ها روی سطح نسبتا شیب داری لیز خوردن و پایین رفتن و بعد اسکای چند قدمی رو رفت جلو و متوقف شد.

را بین شوکه بود و متوجه نشد چه اتفاقی در حال افتادنه اما کم کم متوجه شد تو محلی شبیه به یک میدان ایستاده و مردمی بهش خیره شدن...

فکر کرد" مردم زنده زیرِ زمین؟"

مردم تقریبا با همون تعجبی به اون زل زده بودن که رابین به اونها نگاه می کرد، انگار حضور مردمی بالای سطح زمین هم برای اونها عجیب بود... بهرحال هر چی که بود مسلما عادت نداشتن دختری از آسمون وارد ...اونجا بشه... حالا اسم اون محل هر چیز که بود.

از بین جمعیت پیرمردی که بنظر از بقیه آروم تر می رسید جلو اومد و طناب های دور دستش رابین رو با حرکت خنجرش برید و اونجا بود که رابین، بعد از اون همه فشار و استرس متوجه شد کجاس!

نوتیرن!

را بین تازه متوجه شد! انجمن سری ای جونگ گوک ازش حرف زده بود اونجا بود! اون موفق شده بود به اونجا برسه... هر چند، اونجا بیشتر شبیه یه شهر زیر زمینی ساخته شده از کاه و گِل بود.

را بین از اسب پایین پرید و با عجله و ترس گفت:" آقا لطفا... کمک. لطفا کمکم کنید!"

پیرمرد دست لرزونش رو روی شونه ی را بین گذاشت و گفت:" دیگه تموم شد. حالا جات امنه."

" نه،نه شما متوجه نیستید... جونگ گوک... پسرعموم در خطره!"

پیرمرد با لبخند کمرنگی دستش رو روی شونه ی را بین زد و گفت:" نگران نباش. تازه چند نفری رو فرستادم بهش کمک کنن. اون کار افتخار آمیزی انجام داد. بهرحال کم کم می خواستم براتون چند تا محافظ بفرستم تو جنگل اما شما زودتر رسیدید. حالا با من بیا."

پیرمرد پسرکی رو صدا زد تا اسکای رو ببره به اسطبل و بعد را بین رو به سمت اتاقی راهنمایی کرد تا استراحت کنه. موقع عبور از بین مردم رابین متوجه شد که اونها شبیه مردم دنیای بالا تو دهکده ی خودشون لباس نپوشیدن. بعضی از زن ها هم شلوار پوشیده بودن و بعضی هاشون اصلا بنظر نمی اومد اهل اون اطراف باشن چون موها و چشم های روشن داشتن.

را بین در حالی که داشت توسط پیرمرد به سمت راهرو ای هدایت میشد سعی کرد:" من احتیاجی به استراحت ندارم. باید ببینم جونگ گوک چطوره..."

اون مرد جلوی درب چوبی ای توی اون راهروی کاهگلی متوقف شد:" می دونم نگرانی اما باید استراحت کنی. بهم اعتماد کن. تا عموت از روستا برگرده و برسه اینجا کاری نمی تونیم بکنیم اما بعد کلی کار هست... الان سعی کن بخوابی. تا یکی دو ساعت دیگه میام دنبالت."

Last Keeper + Season 3 updating 🔰Hikayelerin yaşadığı yer. Şimdi keşfedin